تبليغاتX
روزمرگی

روزمرگی

چرا از روزمرگی خسته می شویم ؟

سلام

امروزم اومدم ... انگار می دونستم اوج آسمان آبی برام پیغام میذاره ... من چقدر خوشبختم ... اوج آسمان ابی ... وه چه شگفتم من ...

روزمرگی ... تو روزمرگی تکرار هست ... غم هست ... تکرار هست ... ایمان هست ... تکرار هست ... دلتنگی هست ... امید هست ... پایان هست ... تکرار هست ... شادی هست ... تکرار هست ...

همه چی هست ... روزمرگیهای منم ... این نوع روزمرگیه ... تازه به همه اینها باید اوج آسمان آبی رو هم اضافه کنم ... قشنگترین منحنی دنیا رو بسازم ...

یک جمله داشتم ... خوب بود اگه پیداش می کردم ... هرچی گوشه های ذهنمو میگردم پیداش نمی کنم ... بازم می گردم ... روزمرگی ... تکرار ... امید ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 4:58 بعد از ظهر  توسط فررف  | 

سلام به به به سال نو مبارک خوش گذشت؟

فقط اومدم سلام کنم و برم ... اصلا" حرفم نمی یاد ... ذوقی برای نوشتن ندارم ... پاک از دست رفتم ...

کشتیم احتمالا" به گل نشسته ... اما ... هنوز غرق نشده ... دلم برای همتون تنگ شده ... اینم نوعی روزمرگیه ... شاید با تکرار هر روز زمان رو بتونیم نگه داریم ... ؟؟؟ ... چه خیال باطلی ... !!! ... آه راستی به نظر شما قشنگ ترین منحنی دنیا ... کدومه؟

من بگم ؟ ... لبخندی که رو لبهای آدمی بیاد که بفمه به یادشی ... فعلا" من میرم ... با یک دنیا دوستی ...

میخوام برم ... اما ... انگار پام نمیاد ... احتمالا" ... کوله بار دوستی خیلی سنگینه ... این بار میگم فعلا" من میرم ... با یک دنیا صمیمیت ...

بازم برمبگردم ... کی ؟؟؟ ... معلوم نیست ...

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 2:20 قبل از ظهر  توسط فررف  | 

سلام  سلام سلام

چقدر دلم تنگ شده بود  خوبید ...

در آینه نگاه کردم ... و دیدم ... نگران شقایقها شدم !

از دیدن به عادت رسیده ایم ...

کشتی به گل نشستگانیم ... به رقت رسیده ایم ...

توی این مدت فقط تونستم این چند خط رو بنویسم نه بیشتر ... معلوم نیست کی برگردم ... خداحافظ

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 4:55 بعد از ظهر  توسط فررف  | 

سلام

چند وقتیه ... که بی محابا ... حیرانم از ننوشتن ... این همه حرف ... ماسیده در گلویم ... حتی مزه حرفهایم را در بزاق دهانم می چشم ... اما دریغ ... از حیرانی ...

کسی کاری بهم پیشنهاد کرده ... بهش می گم تو شرکت دولتی نمی تونم کار کنم ... میگه بخاطر حجابش ... می گم نه ... ... ... بخاطر رسواییش ... به خاطر باند بازیش ... به خاطر دریوزگیش ... بهم میگه ... پس حجابش ... ؟؟؟ ... بهش می گم ... برهنگی همیشه... آلودگی نیست... برای بعضیا آزادگی هست ... بستگی داره ... تو کدوم یکی باشی ... تا همونو ببینی ... !!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 3:31 بعد از ظهر  توسط فررف  | 

آی نیلوفرای آبی      به خواب ما می آیی      پشت پلکهامون       خورشید بشی بتابی

 

به نظرمن یک هنرمند روزی بازنشسته می شود که از خواب بلند شود ودیگرصدای گنجشک ها را نشنود و وقتی درخت را می بیندبا تعجب و حیرت به آن نگاه نکند.ما کارمان این است که به جهان با حیرت نگاه کنیم و هرروزهردرختی را که می بینیم فکرکنیم که اولین درختی است که دیده ایم .

اینایی که نوشتم همش مال صالح اعلا بود ... میشناسینش ؟؟؟ همیشه توی دو قدم مانده به صبح می بینمش ... مدتهاست توی این دو قدم مانده ... چرا همیشه ما تو این دو قدمی میمونیم ... و جلو تر نمی ریم ؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 10:34 قبل از ظهر  توسط فررف  | 

به او بگوييد دوستش دارم ... با صدايي آهسته ...

آهسته تر  ...از صداي بال پروانه ها ...

به او بگوييد دوستش دارم ... با صدايي بلند  ...

بلند تر ... از صداي پرواز کبوتران عاشق ...

به او بگوييد دوستش دارم ... با هيچ صدايي ...

چون ... فرياد دوستت دارم ...  نياز به صداي بلند ... يا کوتاه ... ندارد ...

فرياد دوستت دارم ... را ميتوان ... با تپش يک قلب ... به تمام جهانيان رساند  ...

پس بگذار ... بدون هيچ شرمي ... بگويم ... دوستت دارم  ...

 

تقديم به تمامي آناني که هنوز هم تکه اي از آسمان در چشمانشان - جِرعه اي از دريا در دستانشان

وتبسمي زيبا از خاطره ايثار گل هاي سرخ در معبد ارغواني دل هايشان- به يادگار مانده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 11:32 قبل از ظهر  توسط فررف  | 

     فرشته روبروي خــــدا ايستاده بود ، خــــدا او را از عاشق شدن بر حذر داشته است :

 " تو نمي تواني عاشق شوي ؟  خودت يک بار تجربه کردي! آنها ( انسانها )دیگر هيچگاه عاشق

  نميشوند ... عشقشان از روي رياست..."

فرشته با چشمان پرسشگر خـــــدا را نگريست ؛ در برابر خـــــدا گويي قدرت کلام از او گرفته ميشد .

خـــــدا راز نگاهش را فهميد...

 " بله! من خودم قدرت عشق را از فرشته ها گرفتم و درقلب انسانها جاي دادم، ولي نميدانم چه بر سر

   آنها آمده که عشق را فراموش کرده اند .... دوست داشتن آنها با ريا همراه شده است..."

خــــدا آنقدر عصباني بود که فرشته يک لحظه فراموش کرد ؛  "او مهربانترين مهربانان است.... "

خود را به خدا رساند...با همان شوري که در تمام فرشتگان وجود دارد ، چشم در چشم خــــدا دوخت ، دستانش رابه نشانه التماس در هم گره کرد:

خواهش مي کنم !!

خــــدا چند لحظه به چشمانش خيره شد و بدون حرفي رفت........لحظه ديدار نزديک بود ... بايد خــــدا را راضي ميکرد...

نامه اي به خــــدا نوشت :

« بنام تو»

خداي خوب ومهربانم !

اي خالق زيبايي ها !

اي مظهر عشق... !

ميدانم همه آنچه مي گويي ، تمام نگراني هايت براي من است؛

ولي براي همين يکبارو آخرين بار....

مرا ببخش.                                                         دوستت دارم    

فرشـــتــه ي تــو....

آماده رفتن شد . آن کوچه هميشگي ... آن کوچه را دوست داشت و آن درخت بید و آن دیوار کاه گلی را...مثل همیشه زودتر رسیده بود.

اول به بید مجنون سلام داد ، بید هم با تکان دادن شاخه هایش جوابش را داد . سپس کنار دیوار کاه گل رفت که همیشه با معشوقش به آن تکیه می داد ، با دیوار هم احوالپرسی کرد.

زیر لب زمزمه می کرد:

من اینجا چشم در راه توام**** من اینجا چشم در راه توام !!

سایه ای دید ؛ در این ساعت تنها معشوقش میتوانست باشد ، ادامه داد:

من اینجا چشم در راه توام،ناگاه

تورا از دور می بینم که می آیی***ورا از دور می بینم که می خندی***سراپا چشم خواهم شد ***

آری ! او بود ، معشوق فرشته .... دستانش را به سویش دراز کرد . معشوق زمینی دستانش را گرفت.فرشته با همه وجود به او لبخند زد.ناگهان یادحرف خــدا افتاد :« عشق زمینی به ریا آلوده است! »

خودش نیز یکبار تجربه کرده بود ؛ چقدر سختی کشیده تا توانست از آن عشق دل بکند...دلش شکست . چشمانی که تا چند لحظه پیش می خندید به ناگاه افسرده و غمگین شد.

معشوقش فهمید . کنار بید مجنون رفت... بید زمزمه ای در گوشش کرد.فرشته سر بر سینه دیوار کاه گل داشت و آرام آرم می گریست. معشوقش خود را به او رساند ، تا چشم فرشته به او افتاد از ته دل فریاد کشید:

من از آدم ها متنفرم .... از دورویی ، دورنگی ، ریا ، از عشقهای دروغین آنها ، از نقش بازی کردن آنها ، از نقابهایی که به چهره می زنند ، آنها خیلی راحت قلب دیگران را می شکنند و خیلی آسان احساسات پاک دیگرا را با سنگدلی تمام زیر پاهایشان له می کنند...........

من از آدم ها ، عشق دروغین و قلبهای سنگیشان متنفرم...........

فریاد می کشید انگار می خواست ، خدا هم بشنود. آنقدر گفت و گفت تا از گریه بی حال شد. معشوقش دنبال قطره ای آب می گشت ؛ اگر آب به فرشته نمی رسید غالب تهی می کرد و می مرد...

اما دریغ از قطره ای آب... خود را به فرشته رساند . روبرویش نشست دستان سرد فرشته که دیگر هیچ اثری از زندگی نداشت در دست گرفت اشک می ریخت و زیر لب می گفت:

او لایق عشق پاک تو و قلب تو نبود...... سر به آسمان بلند کرد ولی خدا.....

معشوق به فرشته نگاه میکرد که بی جان ...

ناگهان یاد اشک چشمانش افتاد . قطره ای از اشکش را در دهان فرشته ریخت . قطره دوم... قطره سوم فرشته چشم باز کرد. معشوقش را دید که بالای سر او نشسته و به پهنای صورت اشک میریزد و با همه وجود می خندد !! فرشته همه آنچه بین خودش و خدا گذشت ، از عشق قبلی اش برای معشوقش گفت . همه جاهایی که فرشته به هق هق می افتاد ، معشوقش نیز گریه میکرد. فرشته اشکهای معشوقش را پاک کرد دستهایش را محکم گرفت ، مستقیم به چشمانش نگاه کرد ، هرچند با پرده اشکی که در چشمش جمع شده بود نمی توانست ببیند، ولی پلک نزد ، گفت:

اگر یک روز از من، از عشق فرشته، خسته شدی ودیگر دستهایم گرمایی برایت نداشت ،به خودم بگو...

   " مرا به خدا نسپار ..."

معشوق رویش را برگرداند و با عصبانیت بلند شد و دست فرشته را رها کرد .فرشته با همه عشقی که در دل داشت ، صدایش کرد.

ایستاد ! رو به فرشته کرد و گفت :

" تا تو ، من و عشقم را بخواهی ، دوستت خواهم داشت ."

فرشته خوشحال شد . میخواست همه حرفهایش را به خدا بگوید....مثل شبهای گذشته ، معشوق فرشته ، برایش شعرهای عاشقانه خواند و فرشته پابه پای شعرهایش اشک می ریخت...

بید مجنون از این همه عشق و صفا شاخه هایش را تکان داد و دیوار کاه گلی از باد خواست تا بوی کاه گل تنش را با بوی عشقی که فضای کوچه را پر کرده بود به همه جا برساند ؛                        

تا همه بدانن

     هنوزهم انسانها با  همه ی  قلبشان  عاشق می شوند    

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 4:16 بعد از ظهر  توسط فررف  | 

یکی رفته بود سربازی ... آموزشی ... البته ... خیلی زحمت کشید ... تمام باغچه های پادگان رو اون با آقای دکتر ... هم رزمشو میگم ... آبیاری کردن ... اونقدر از خود گذشتگی کرد ... که ... برای استراحت ... ایستاده هم ... می خوابید ... سر کلاس ... بی وقفه خوابید ... حتی ... موقع تنبیه ... ایستاده خوابید ... سنبل ایستادگی را به همراه ... (اول اینو بگم) ... اونقدر افسرا و سرهنگا رو پیچوند ... صبحگاه نرفت ... نگهبانی ... نداد ... همه حیرت کردند ... آخرش کم آوردن ... چون فوق لیسانسه ... بهش ستوان دومی قرار بود بدن ... ولی با احترام زیاد ... پیچوان دومی اهدا کردند ... با ستاره های مخصوصش

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 10:23 قبل از ظهر  توسط فررف  | 

یعنی امروز اومده ... ؟؟؟

قرار بود بیاد ... ؟؟؟ ... آره ... حتما" اومده ... ولی خبری بهم نداده ... خب ... عیبی نداره ... بازم صبر می کنم ... از ظهر تو این فکرم ... بابا ... پس چرا پس ...

یعنی تموم شد ... ؟؟؟ ... آره ... ؟؟؟ چه زود گذشت ... !!!

هیچی نمیاد ... هر چی بهش فشار میارم ... بازم نمیاد ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 5:35 بعد از ظهر  توسط فررف  | 

چند وقتی هست که برقها قطع می شه ... کمبود آب ... ؟؟؟ ... کمبود قطعه ... ؟؟؟ ... تحریم ... ؟؟؟ ... کمبود سوخت ... ؟؟؟ ... این همه دل می سوزونن ... بازم کمبود سوخت دارن ... ؟؟؟ ... تازه دماغهای سوخته رو حساب نکردیم ... !!! ... ...سوخته رو که اصلا" ... حرفشم نزنین ...

ای بابا ... قرار بود ... همه چی مجانی بیاد رو سفره ها ... هدف این جنبش ... از اولش همین بود ... هر کی رفت اون بالا ... گفت ...

بعد از این همه ... بازم برقها قطع میشه ... هاله نورانی ... ؟؟؟ ... یعنی خبر داره ... ؟؟؟ ... من که نمی دونم ... شما می دونید ؟؟؟ ... این هاله نورانی ... همیشه اینجاست ... شما دیدین ... ؟؟؟ ... نه ... مطمئنم ... ندیدین ... آخه هاله نورانی رو ... فقط یک چند نفری ... می بینند ... حتی ... در ینگه دنیا ...

شما هم ... جزو این چند نفرین ... ؟؟؟ ... نه ... نیستین ... اگه بالا باشین ... اینا رو نمی خونین ... که جواب بدین ... اگه اینجا باشین ... که اینا رو بخونین ... مال اون بالاها نیستین ...

جور در نمیاد ...

 

   

از دیروز ظهر منتظرم ...

بهم گفته بود ... شاید ... 10 درصد امکانش هست ... که برگرده ... دیروز ... اما ... خبری نیست ...

هنوز منتظرم ...

بر می گرده ... ؟؟؟ ...

نه میدونم ... نه مهمه ... نه مهمه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خالی بستی بازم ؟؟؟؟؟

بابا بی خیال ... بگذر ... ولش کن ...

همیشه از انتظار فراری بودم ... چقدر تلخه انتظار ... همیشه هم منتظر موندم ... اونقدر منتظر موندم ... موقع نتیجه که رسید خسته شدم ... ولش کردم ...

داد زدم ... نمی خوام بابا ... اصلا: من همینم که هستم ...

اما تو این یک مورد ... هنوز منتظرم ... بیخودی ...

یعنی میخونه ... دوباره ... حرصی می شه ... بیخودی ...

اونم منتظره ... بیخودی ...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 4:51 بعد از ظهر  توسط فررف  |